بازهم با پير سفر كرده از سرزمين تراكمه

ظهور
عبدوي "جط" دوباره ميآيد
- با سينهاش هنوز مدال عقيق زخم-
از تپههاي آن سوي "گزدان" خواهد آمد،
از تپههاي ماسه،
كه آنجا
ناگاه
"ده تير" نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينۀ ستبر "عبدو"
گل داد.
بهت نگاه دير باور عبدو ،هنوز هم
ـ در تپههاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير ميسپارد
خون را ـ هنوز عبدو ـ از تنگچين شال
باور نميكند:
«پس، خواهرم "ستاره"، چرا در ركابم عطسه نكرد؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست؟
آيا "شبانعلي"،
ـ پسرم ـ را هم؟...»
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۴:۱۳ ب.ظ توسط عبدالهي
|
تقديم به تمامي دوستداران تاريخ ، ادب و فرهنگ ايران زمين باشد كه آستان جاناني براي خسته دلان باشيم