اي خفته ! اي بيدار

 

اي دوست

 اي همسفر

 كه ماديان سفيد رويا را

 به سوي صخره هاي مشتعل مشرق

سوي سپيده سحري مي راني

 من

 يابوي پير و اخته بيداري را

 در زير ران گرفته ام اي دوست

 با كولبار سنگين از كابوس ها و خورجين هاي بذر

اي همسفر

 لختي دهانه را

 در فك راهوارت بنواز

و آرامتر بتاز

 اي همسفر

تا هر كجاي مرتع سبز فكر

تا هر كجاي بيشه مهتابي خيال

تا هر كجاي شط تماشا

كه شادمانه مي گذري مي روي

لختي درنگ كن

و صخره هاي ساكن پاياب را

 به من نشان بده

 

 اي يار

اي ماديان سوار سبكتاز

در اين خلنگ زار هلاك آور

تنها مرا ميان بيابان مگذار

 

 

 

سوگند چشم

 

 من چه نويسم كه در دلت بنشيند

من چه سرايم كه در تو همهمه ريزد

برگ دريغي ز شاخ فكر تو افتد

 چشمه ي مهري ز سنگ چشم تو خيزد ؟

 

 آن همه كم بود ، شعر و شور و كنايه ؟

 با رگ سرد تو اين ترانه چه گويد ؟

شخم زند خاك سينه را تپش دل

 جز گل يادت در اين عقيم نرويد

 

 از من، هر كوره راه وسوسه بگسست

جانب شهر تواش روانه نمودم

 هر روز از خويشتن بريدم پيوند

 هر شب در كوچه هاي ياد تو بودم

 

خانه ام از خنده ي غريبه خموش است

 خاطرم آزرده از نوازش ياران

 نام تو غلطد درون خونم كافي است

 از پس اين در، چه ضرب پنجه، چه باران

 

با همه مهتاب ها، كه پاي تو را شست

 با همه خورشيد ها، كه چشم مرا سوخت

 چون گل تصوير سر به راه تو ماندم

هر تپشم حسرت پيام تو  اندوخت

 

گفتم شايد شبي تو ، چون همه شب، من

 چشمت پرپر زند به صبح و نخوابد

 پنجره بر باد سرد شب بگشايي

ماه به رخسار وهمناك تو تابد

 

گفتم شايد شبي، ز خشمي زيبا

پاره كني پرده ي شمايل پرهيز

 گيسو افشان كني به صفحه ي دفتر

كاغذ بي جان كني به نامه گل انگيز

 

 شايد تنها منم به ياد تو خرسند

 شعرم شايد نه غم دهد نه ملالت

 نامم چون ميوه اي، فراموش از چشم

خشك شده لاي شاخسار خيالت

 

 شايد ، اما گمان بد نكنم هيچ

 آن همه افسانه هاي مهر، هوا نيست

 چشم تو سوگندش ار دروغ درآيد

 يك سخن راست در زمين خدا نيست